مطلب زیبایی را خواندم برای استفاده عزیزان در وبلاگ قرار داده و نشانی آن را هم در آخر ذکر نمودم .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توي جبهه مسئوليتهاي مهمي داشت. به همين دليل زياد جبهه ميرفت. اما تا بعد از شهادتش، حتي همسرش هم نفهميد كه فرمانده بود. اگر از حقيقت رفتار و كردارش ميخواستي برداشت كني كه چهكاره است، آنوقت ميديدي كه چهرهاش فرياد ميزند: «من بندة خدا هستم، مسئوليتم بندگي خداست». اما فهم همين موضوع هم بينش باز و سعة صدر ميخواست تا تشخيص داده شود. خيلي كم مرخصي ميآمد. چند روزي ميماند و بعد علي شير خدا، عازم ميشد. بين در و همسايه گاهي صحبت منطقه رفتن او پيش ميآمد. بعضي از آشناها به همسرش ميگفتند: اين شوهر تو از جبهه چي ميخواد كه اين قدر ميره و به فكر شما نيست؟
يك روز يكي از زنهاي همسايه گفت: من كه ميگم شوهرتو از زن و بچهاش سير شده كه اينقدر ميره جبهه و پيش شما نميمونه. زن و بچهاش براش مهم نيست.
يكي ديگه از زنها با زخم زبون گفت: آخه آدم اگه از زن و زندگيش محبت ببينه، بالاخره ملاحظة اونها را هم ميكنه ديگه. يكي نيست بگه آخه كسي كه دلش به حال زن و بچهاش نميسوزه، چطور جون ديگرون براش عزيزه كه بخواد فداكاري كنه؟ آخه آدم اينقدر بيعاطفه كه به جبهه و جنگ و صحنة كشتن آدما، بيشتر از زن و بچهاش اخت بشه و عادت كنه؟! والله نوبرشه به خدا.
هميشه از اين قبيل نيش و كنايهها از در و همسايه شنيده بود؛ اما اينبار بر خلاف هميشه دلش شكست. ياد روزهاي عاشقانة شروع زندگي مشتركشان افتاده بود. سعي كرد مثل هميشه در برابر اين حرفها خودداري كند. چيزي نگفت. سرش را پايين انداخت و با چشمهاي نمناكش به خانه رفت. آن روزها همسرش مرخصي بود. حرف آن زنها را برايش تعريف كرد؛ بغض فروخوردة درون حنجره، صدايش را ميلرزاند. صورتش از ناراحتي سرخ شده بود. شوهرش به صورت او نگاه كرد. اشك توي چشمش برق ميزد. يك صلوات فرستاد و با آهي سرد «يا زهرا(س)» گفت. آنوقت براي طبيعي جلوه دادن موضوع، خنديد و به همسرش گفت: خانم! ميدوني من بايد چهكار كنم؟
ـ نه!
ـ بايد يك صندلي توي كوچه بگذارم و همسايهها رو جمع كنم، بعد به همهشان بگم كه بابا! من زن و بچهام را دوست دارم. خيلي هم دوست دارم. عاشقشونم. اما جبهه واجبتره.
آنگاه آه كشيد. خنده از لبش رفت. توي چشمهاي خيس همسرش نگاه كرد. پي حرفش را گرفت و گفت: اون خانمهايي كه اين حرفها رو به تو زدند، لابد نميدونن زن و بچة من اينجا در امن و امان هستند، ولي توي مرزها، خيليها هستند كه خونه و همه چيزشون از بين رفته و اصلاً امنيت ندارن. نجات اون عزيزان، يعني جلوگيري از پيشروي دشمن؛ يعني تضمين امنيت شما.
همسرش گفت: ميخوام يه سؤال ازت بپرسم. دوست دارم جوابمو بدي. من بعضي شبها متوجه نماز و گريههاي تو ميشم. الآن چند ساله كه هر وقت ميياي مرخصي، اين حس و حال رو داري؟ مگه از خدا چي ميخواي؟ ميخوام بدونم جبهه رفتنت نذر و نياز براي چيه؟ تو چه خواستهاي داري كه اينطوري وقتت را گذاشتي براي جنگ و جبهه؟ شايد هم خدا يه معجزهاي نشونت داده. خواهش ميكنم اگه آقا صاحبالزمان(عج) را ديدي يا هر معجزة ديگهاي، به من هم بگو. شايد من هم حس و حالم عوض بشه و بيشتر به خدا نزديك بشم. راستش چند وقتي بود كه نذري داشتم. مرتب دعا كردم كه به خواستهام برسم، اما جواب نگرفتم. چند وقتيه نمازم سرد شده. مثل قبلاً پيش خدا راز و نياز نميكنم. تو چي ديدي، چي شد كه شبانهروز براي جبهه جون ميكني و تمام وقتت را براي جنگ گذاشتي و حتي با حرفهاي ديگران اصلاً سرد نشدي؟
خيلي آرام گفت: من دعايي دارم كه هنوز مستجاب نشده. به جز قرآن، معجزهاي هم نديدم. اينو در مورد خودم ميدونم كه خمپاره نيستم كه فقط وقتي تحريك شدم عمل كنم. موشك هم نيستم كه تا پرتاب نشم عمل نكنم. اسلحه و فشنگ هم نيستم كه ديگرون بهم خط و هدف بدن كه عمل كنم و پيش برم. جنگيدن من مثل دوست داشتن شما تكليفه، تا انشاءالله خدا ازمون راضي باشه.
ماهنامه امتداد . شماره 33، مهر 1387 . صفحات (14-15)