تبریک به مناسبت فرا رسیدن سال جدید

خدايا ، اي آنكه همه چيز در يد قدرت توست

در سال نو، به ما ديد نو به زندگي عنايت كن

خدايا ، اي كه به همه ي بندگانت فرصت ميد هي

فرصتي دوباره براي زيستني بهتر به ما عنايت فرما

خدايا ، اي كه بهترين راه نشاني

در سال جديد ، ما را به راه راست  ، رهنمون باش

خدايا ، اي آنكه به فرمان تو در بهارطبيعت خفته بيدار مي شود

ضمير خفته ما را به فضل خود بيدار كن

خدايا ،

امروز ما را بهتر از ديروز و فرداي ما را بهتر از امروز قرار بده ...

به اميد آنكه هميشه عاشق باشيم ...

در سال جدید خورشیدی، سبزی ، شادی ، كامیابی، بهره وری، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم.

این هم تابلو نوشته ایی در منطقه ی ابوفلفل (منطقه عملیاتی والفجر ۸)

دست برادر حسن حقیقیان درد نکنه که زحمت ساخت و نصب این تابلوهای زیبا را کشیدند.

 

 

بدون شرح

تابلوی نصب شده در منطقه اروندکنار (منطقه عملیاتی والفجر ۸)

سردار شهید یوسف سجودی

شهيد يوسف سجودي




تاريخ تولد :1337

نام پدر :ابوالقاسم

تاریخ شهادت : ۲۲/12/1363

محل تولد :مازندران /بابل

طول مدت حیات :26

محل شهادت : منطقه عملیاتی بدر

مزار شهید : جاویدالاثر

يوسف سجودي در سال 1337 در شهرستان بابل به دنيا آمد. 

             (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

شهید حاج علی احمدی

به بهانه ۱۳ اسفند سالروز شهادت فرمانده دلیر گردان بهداری لشکر ۲۵ کربلا شهید حاج علی احمدی

 

در حین عملیات بدر با او آشنا شدم

بسیار با وقار بود . وقتی برای سخنرانی در جمع رزمندگان آمد ناخودآگاه بسویش جذب شدم .

همیشه دلم می خواست به مناجات او گوش کنم به همین خاطر شیفت شب اورژانس را در شط علی انتخاب می کردم. و از دریچه اتاق او صدای ناله های شبانه اش را گوش می دادم که در سجده هایش فرازهایی از دعای کمیل را زمزمه می کرد.

هیچوقت از خودش چیزی نگفت بلکه همیشه میگفت از بسیجی ها خجالت می کشم . کمتر او را در عقبه گردان می دیدیم همیشه در خط بود .

وقتی هواپیماهای عراقی بمب های خوشه ایی خود را رها کردند او در حال بازدید از اطراف اورژانس بود. رضا حدادی فریاد کشید بدو بیا حاج علی ترکش خورده . دویدم وقتی رسیدم پزشکان آخرین تلاش خود را می کردند و دیگر ...

خون های صورتش را پاک کردم و دکمه های لباسش را بستم چشمهایش را هم همینطور بعد لباسش را مرتب کردم زمزمه می کردم که حاجی بلند شو باز هم بچه ها جمع شدند نمی خواهی برایشان حرف بزنی ؟

حاجی همه ی حرفشو زده بود و با خون خودش هم پایش امضاء کرده بود .

 

روح بلندش که در قفس تنگ تن و این دنیای خاکی نمی گنجید در صبح روز ۱۳ اسفند سال ۱۳۶۴ در حین عملیات والفجر ۸ در منطقه ابوفلفل به ملکوت اعلی پیوست .

در آذر ماه سال ۱۳۶۵ دو بزرگوار . دو همرزم . دو شهید بنام های شهید علیرضا کوهستانی جانشین گردان بهداری و شهید عبدالکریم جهاندار پیک گردان بهداری قبل از شهادتشان سنگی را آماده کرده و محل شهادت حاجی را که از قبل مشخص شده بود جاودانه کردند عکس های زیر در سال ۱۳۷۳ از محل شهادت گرفته شده است.

 

اللهم الرزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک

جنگيدن من مثل دوست داشتن شما تكليفه

مطلب زیبایی را خواندم  برای استفاده عزیزان در وبلاگ قرار داده و نشانی آن را هم در آخر ذکر نمودم .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توي جبهه مسئوليت‌هاي مهمي داشت. به همين دليل زياد جبهه مي‌رفت. اما تا بعد از شهادتش، حتي همسرش هم نفهميد كه فرمانده بود. اگر از حقيقت رفتار و كردارش مي‌خواستي برداشت كني كه چه‌كاره است، آن‌وقت مي‌ديدي كه چهره‌اش فرياد مي‌زند: «من بندة خدا هستم، مسئوليتم بندگي خداست». اما فهم همين موضوع هم بينش باز و سعة صدر مي‌خواست تا تشخيص داده شود. خيلي كم مرخصي مي‌آمد. چند روزي مي‌ماند و بعد علي شير خدا، عازم مي‌شد. بين در و همسايه گاهي صحبت منطقه رفتن او پيش مي‌آمد. بعضي از آشناها به همسرش مي‌گفتند: اين شوهر تو از جبهه چي مي‌خواد كه اين قدر مي‌ره و به فكر شما نيست؟

يك روز يكي از زن‌هاي همسايه گفت: من كه مي‌گم شوهرتو از زن و بچه‌اش سير شده كه اين‌قدر ميره جبهه و پيش شما نمي‌مونه. زن و بچه‌اش براش مهم نيست.

يكي ديگه از زن‌ها با زخم زبون گفت: آخه آدم اگه از زن و زندگيش محبت ببينه، بالاخره ملاحظة اونها را هم مي‌كنه ديگه. يكي نيست بگه آخه كسي كه دلش به حال زن و بچه‌اش نمي‌سوزه، چطور جون ديگرون براش عزيزه كه بخواد فداكاري كنه؟ آخه آدم اين‌قدر بي‌عاطفه كه به جبهه و جنگ و صحنة كشتن آدما، بيشتر از زن و بچه‌اش اخت بشه و عادت كنه؟! والله نوبرشه به خدا.

هميشه از اين قبيل نيش و كنايه‌ها از در و همسايه شنيده بود؛ اما اين‌بار بر خلاف هميشه دلش شكست. ياد روزهاي عاشقانة شروع زندگي مشتركشان افتاده بود. سعي كرد مثل هميشه در برابر اين حرف‌ها خودداري كند. چيزي نگفت. سرش را پايين انداخت و با چشم‌هاي نمناكش به خانه رفت. آن روزها همسرش مرخصي بود. حرف آن زن‌ها را برايش تعريف كرد؛ بغض فروخوردة درون حنجره، صدايش را مي‌لرزاند. صورتش از ناراحتي سرخ شده بود. شوهرش به صورت او نگاه كرد. اشك توي چشمش برق مي‌زد. يك صلوات فرستاد و با آهي سرد «يا زهرا(س)» گفت. آن‌وقت براي طبيعي جلوه دادن موضوع، خنديد و به همسرش گفت: خانم! مي‌دوني من بايد چه‌كار كنم؟

ـ نه!

ـ بايد يك صندلي توي كوچه بگذارم و همسايه‌ها رو جمع كنم، بعد به همه‌شان بگم كه بابا! من زن و بچه‌ام را دوست دارم. خيلي هم دوست دارم. عاشقشونم. اما جبهه واجب‌تره.

آنگاه آه كشيد. خنده از لبش رفت. توي چشم‌هاي خيس همسرش نگاه كرد. پي حرفش را گرفت و گفت: اون خانم‌هايي كه اين حرف‌ها رو به تو زدند، لابد نمي‌دونن زن و بچة من اينجا در امن و امان هستند، ولي توي مرزها، خيلي‌ها هستند كه خونه و همه چيزشون از بين رفته و اصلاً امنيت ندارن. نجات اون عزيزان، يعني جلوگيري از پيشروي دشمن؛ يعني تضمين امنيت شما.

همسرش گفت: مي‌خوام يه سؤال ازت بپرسم. دوست دارم جوابمو بدي. من بعضي شب‌ها متوجه نماز و گريه‌هاي تو مي‌شم. الآن چند ساله كه هر وقت مي‌ياي مرخصي، اين حس و حال رو داري؟ مگه از خدا چي مي‌خواي؟ مي‌خوام بدونم جبهه رفتنت نذر و نياز براي چيه؟ تو چه خواسته‌اي داري كه اين‌طوري وقتت را گذاشتي براي جنگ و جبهه؟ شايد هم خدا يه معجزه‌اي نشونت داده. خواهش مي‌كنم اگه آقا صاحب‌الزمان(عج) را ديدي يا هر معجزة ديگه‌اي، به من هم بگو. شايد من هم حس و حالم عوض بشه و بيشتر به خدا نزديك بشم. راستش چند وقتي بود كه نذري داشتم. مرتب دعا كردم كه به خواسته‌ام برسم، اما جواب نگرفتم. چند وقتيه نمازم سرد شده. مثل قبلاً پيش خدا راز و نياز نمي‌كنم. تو چي ديدي، چي شد كه شبانه‌روز براي جبهه جون مي‌كني و تمام وقتت را براي جنگ گذاشتي و حتي با حرف‌هاي ديگران اصلاً سرد نشدي؟

خيلي آرام گفت: من دعايي دارم كه هنوز مستجاب نشده. به جز قرآن، معجزه‌اي هم نديدم. اينو در مورد خودم مي‌دونم كه خمپاره نيستم كه فقط وقتي تحريك شدم عمل كنم. موشك هم نيستم كه تا پرتاب نشم عمل نكنم. اسلحه و فشنگ هم نيستم كه ديگرون بهم خط و هدف بدن كه عمل كنم و پيش برم. جنگيدن من مثل دوست داشتن شما تكليفه، تا ان‌شاءالله خدا ازمون راضي باشه.

ماهنامه امتداد  . شماره 33، مهر 1387 . صفحات (14-15)

یاد باد آن روزگاران یاد باد

در یکی از سفرهایی که به مناطق جنوب داشتیم توفیق یار بود و در جبهه فکه لحظاتی را با چند شهید گمنام سپری کردیم .

عشق یعنی استخوان و یک پلاک                 سالها تنهای تنها زیر خاک

به امید وصل انشاءالله

به یاد شهید مهدی نصیرایی

بنام خدا

امروز 4  اسفند مصادف است با سالگرد بخاك سپاري بلبل اهل بيت عصمت و طهارت شهيد مهدي نصيرايي ايشان در عمليات والفجر 8 در تاريخ 26 بهمن 1364 به شهادت رسيده و پيكر پاك و مطهرشان پس از وداعي جانسوز در گلزار شهداي آرامگاه گله محله بابل بخاك سپرده شد تا براي عارفان و عاشقان و آزادگان جهان  دارالشفاء باشد .

مهدی عزیز سال ها به عشق امام زمان (عج) و مادر مظلومه شان مداحی کرده و به سر و سینه زد .

یادگاران دفاع مقدس با دم گرم آقا مهدی آشنا بودند و با نوحه های زیبای او سرود وصل می سرودند .

این هم یک از دست خط های مبارک آقا مهدی

 

راهش پر رهرو باد